روایت نحل

مختصري درباره گروه جهادي تبليغي طلاب

چند وقتي بود که حاج‌آقا موحدي بین درس‌هايشان گریزی هم به خاطرات تبلیغی می‌زدند و بچه‌هارا کلی سركيف مي‌آوردند اما این آخرها با غمي‌سنگين، از مناطق جنوبی کشور و انواع و اقسام محرومیت‌هايش برايمان می‌گفتند. از جهل مردم و از فجایعی که به خاطر همین جهالت‌ها به‌وجود آمده بود. از ازدواج‌های ناصحیحی که یک نسل را دچار مصائب کرده بود. از کشت و کشتارهای جاهلانه‌ای که بر سر یک گوسفند به وجود می‌آمد. برایمان می‌گفتند که جهل و فقر، دست در دست یکدیگر چه بلاهائی که بر سر منطقه و مردمانش نیاورده است.

 

آن قدر از اتفاقات تلخ برایمان گفتند و گفتند که اگر سیب زمینی هم بودیم به يك جايمان برمي‌خورد و تكاني به خود می‌دادیم! آن قدر گفتند و گفتند که مطمئن شدیم تبلیغ توی آن مناطق  ديگر نیازی به اجتهاد و اجازه نقل حدیث ندارد و فقط کمی‌اراده و تحمل می‌خواهد ؛ كه  طلبه بي‌آن يعني هيچ! محرّم الحرام 1426 بود همان روزي كه براي اولين بار به يك جايمان برخورد!

 

بعضی‌هايمان سال سوّم بودیم و بعضي‌ها چهارم و ... محرّم الحرام 1426 بود که با عزمِ جزم شده و تصمیمی‌راسخ آماده شدیم. البته بدون عِدّه و عُدِه! فقط دو سه نفر بودیم و بس با مقداری هم اعتماد به نفسِ همراهِ با ترس!!! رفتیم پیش حاج آقا.  گفتیم می‌خواهیم با شما بیایيم ولی نه برای تبلیغ!، فقط میخواهیم بیائیم تا در کنار شما باشیم. محرّم الحرام 1426 بود که با عزمِ جزم شده و تصمیمی‌راسخ آماده شدیم.

 

حاج آقا هم قبول کردند که فقط برويم کمک و تبلیغ نکنیم... خبرش به سرعت پيچيد. رفته‌رفته بچه‌هاي بيشتري جمع شدند و اجازه خواستند كه آنها هم بيايند. بیایَند و در کنار حاج آقا، تبلیغ كه نه، فقط کمک کنند! همه بچه‌ها با نیّتِ خدمت به شیعیانِ فراموش شده‌اي که در فقر و محرومیت به سر می‌بردند کمر همّت بستند تا همراه شویم. نوزده بیست نفری شدیم و آماده‌ي رفتن

 

حالا ديگر بچه‌ها هزینه‌ي ايّاب و ذهابشان را هم داده بودند و ديگر کاري نمانده بود.

 

و حرکت آغاز شد...

 

به سمت کرمان راه افتادیم.  بعد از کرمان باید راهی رودبار یا همان اسلام آباد مي‌شديم که یکی از جنوبی ترین مناطق استان کرمان بود؛ چسبیده به مرز سیستان و بلوچستان. با هر سختی ‌اي که بود رسیدیم اسلام آباد و منتظر بودیم تا تیم استقبال به سراغمان بيايند، ولی نه از فرش قرمز خبری بود و نه... همکاران گرامی‌كه از ديدن چهره‌هاي جوان و بي‌تجربه ما جا خورده بودند طوري نگاهمان كردند كه انگار مفهومش اين بود: بچه‌جان اینجا که جای بازی نیست،برگرديد برويد خانه‌هاتان، بزرگ تر كه شديد...

 

ترس از طرفی و احساس خجالت از طرفي ديگر رهايمان نمی‌کرد ولی بالاخره آمده بودیم کمک حاج آقا. پس باید همه چيز را تحمل می‌کردیم. باید بسیاری از شنيده‌هایمان را ناشنيده فرض مي‌کرديم و با حسن ظنّي بسیار شديد از کنارشان مي‌گذشتيم!

 

خلاصه! تحويلمان كه نگرفتند هيچ، حالا باید برای رفتن، پي ماشین هم می‌گشتیم. آخر جاده‌هاي آن جا را با هر ماشيني نمي‌شود گز كرد! باید تقسیم می‌شدیم. يك گروه برای جنوب کرمان و گروه ديگر هم برای بشاگردِ هرمزگان. از خستگي نفسمان بندآمده بود ولی تحمل ‌کردیم. سوار وسیله شدیم و در جاده‌ای که به سمت ایرانشهر می‌رفت به راه افتادیم. گرم صحبت با رفقا بودیم که ماشین ترمز زد و در باز شد:

 

آقای فلانی برو پائین! خشک‌مان زده بود. صورتی سفید مثل گچ... تپش قلبی شدید... گام‌هائی لرزان... نفس‌هائی سخت و... ولی... آخه... ما که قرار نبود... آمده بودیم تا کمک حاج آقا باشيم نه اینکه... فايده‌اي نداشت و این صحبت‌های تسلّی بخش حاج آقا بود که بچه‌ها را راضي به پیاده شدن مي‌کرد.

 

گفتند: اینها ایتام آل محمد(صلّی الله علیه و آله و سلّم) هستند و منتظر شما ، تا سرپرستی‌ِشان کنيد...

 

وقتي دوتا از بچه‌هارا پياده كردند تازه حساب كار دست بقيه بچه‌هاآمد. آن جا بود كه وصيت نوشتن‌هاشروع شد! حالا ديگر بشاگردی‌ها مانده بودند و مسيري که تا آنجا باید طي مي‌کردند. از قضا آنهايي که قرار شد بروند بشاگرد همان‌هايي بودند که کمي‌از بقیه بیشتر دلهره داشتند و حاج آقا بهشان گفته بود شما اصلاً لازم نیست بیايید برای تبلیغ! فقط بیائيد و راه برويد تا مردم با شکل روحانی آشنا بشوند!... شاید آنها هم بایستی به فکر تنها ماندن در یک روستا مي‌بودند و تبليغ به همراه راه رفتن! براي همين تصميم گرفتند که از اوّل محکم بايستند و از حاج آقا جدا نشوند! و فقط راه بروند!

 

البته همين اتّفاق هم افتاد و یکي دو نفر از رفقا تا آخر هم حاج آقا را رها نكردند و تا آخر با ايشان بودند. حتي در بدترين موقعيت‌ها...

 

دهه‌ي اوّل محرّم الحرام با راه رفتن‌ها و ترس و لرزها و خجالت‌هاو تبليغ زورَکيَ‌اش تمام شد وآنچه برايمان مانده بود احتياج فوق العاده‌ي مردم منطقه بود به حضور ما و همه‌ي طلّاب علوم ديني، حتي مقدّماتي‌ها!

 

آنچه فهميديم اين بود که: همان مرد کُهنِ خرمن کوبي هستيم که فکر مي‌کرديم نيستيم! و همه و همه را مديون استادمان عزيزمان هستيم که پدرانه به راهنمائي ما پرداخت و در اين راه و براي به هدف رساندن اين قافله از قريب و غريب نيش و کنايه شنيد و تحمّل کرد.

 

پس از حدود هفت سال به راحتي مي‌توان دريافت تأثيرات فراوان حضور سربازان امام زمان أرواحنا لتراب مقدمه الفداء را در منطقه. تأثيراتي که قطعاً با عنايات خاصّه‌ي حضرت وليّ‌عصر (عج)و اهل بیت عصمت و طهارت عليهم السّلام بوده و ما نيز در اين ميان افتخار اين را داشته‌ايم که با عنايات و الطاف اين بزرگواران وسیله‌اي باشيم در اين راه مقدّس.

 

در گذر اين چند سال، تحوّلات خوبي در گروه حاصل آمد، از تغيير نام گروه به نحل گرفته که بر مبناي خاصي انجام شد تا ديگر برنامه‌ها که اگر مجالي بود إنشاءالله به آن خواهيم پرداخت. خواهيم گفت: از علّت نام‌گذاري گروه به نحل از مراحل برگزاري یک حرکت تبليغي از قبل حرکت گرفته تا حين و بعد از آن و خواهيم گفت از مطالبِ بسیار دیگر البته به شرط حيات إنشاءالله...

انتهای متن

منبع:مجله راه شماره 18-19