دموکراسی حکومت هوی و هوس است.


دموکراسی حکومت هوی و هوس است.
 

درباره نظر فیلسوفان درباره دموکراسی

خبرگزاری هجر : دموکراسی آن گونه که طرفدارانش تبلیغ می‌کنند، طرفدار ندارد. بزرگترین اندیشمندان جهان از سقراط گرفته تا «رنه گنون» فیلسوف سنت‌گرا در جهان معاصر از منتقدان دموکراسی محسوب می‌شوند.

 

 واژه دموکراسی (Democracy) ترکیبی است از دو واژه Demos به مفهوم توده مردم و Keratos که به معنای قانون، اقتدار و حکومت است. این واژه اولین بار در یونان باستان و در شهر آتن توسط کلیستن به کار رفت (510 ه‍ . ق.).

 

او پس از خاتمه دادن به حکومت هیپارک و برادرش هیپارس با انجام اصلاحاتی در قانون، حکومت را به دست روستاییان و فقیران (Demos) سپرد.

 

در این نوع دموکراسی (مستقیم) همه مردم (به جز زنان و بردگان) شخصاً در وضع قوانین شرکت می‌کردند و به نوبت و با قرعه عهده‌دار سمت‌های اجرایی می‌شدند، اما در این عهد اندیشمندان و فرهیختگان، دموکراسی را عقلانی و انسانی نمی پنداشتند.

 

سقراط بر این باور بود که دموکراسی به بهانه معرفت، قدرت را در اختیار گرفته و با عوام فریبی نقض غرض می‌کند. ارسطو از دموکراسی به مثابه شکل فاسد حکومت انبوه مردم یاد می‌کند که به رغم مقبولیت، از فضیلت و بهروزی دور می‌شود.

 

 

* سقراط بر این باور است که دموکراسی با نقص غرض عوام فریبی می‌کند

 

 افلاطون نیز آن را مبتنی بر هوی و هوس می‌داند و از آن بیمناک است. لذا متفکران، قرن‌ها دموکراسی را غوغا سالاری می‌پنداشتند و در فلسفة سیاسی هم دموکراسی ناب را حکومتِ مردم نادان و طرفدار بی‌ثباتی، استبداد و مردم فریبی می شمردند.

 

 

* افلاطون دموکراسی را مبتنی بر هوی و هوس می‌داند

اما دموکراسی با انقلاب فرانسه و از قرن نوزدهم به بعد در اروپا نهادینه شد. همگان انقلاب فرانسه را خاستگاه دموکراسی می دانند که شعارهای اصلی آن آزادی، برابری و برادری بود.

 

خاستگاه دوم دموکراسی نوین، ایالات متحدة امریکا و انقلاب آن بود که شعار معروف حکومت مردم به وسیلة مردم و برای مردمِ آبراهام لینکلن ریشه در آن دارد و سه مفهوم حاکمیت و فرا دستی مردم، ضرورت رضایت از (مشروعیت) حکومت و اعمال آن به دست مردم، حاکی از مشارکت آنان و در عین حال تأمین رفاه و سعادت مردم توسط حکومت، در آن مستتر است.

 

رأی گیری عمومی که مظهر دموکراسی عملی و تجربی است، فقط بعد از جنگ جهانی دوم در فرانسه، امریکا و انگلستان باب شده است. فارغ التحصیلان دانشگاه در انگلستان تا سال 1948یک رأی اضافی داشتند، در فرانسه زنان فقط پس از 1945 حق رأی یافتند، سیاهان در امریکا فقط پس از 1968 (سال اجرای قانون حقوق بشر) از حق دادن رأی برخوردار شدند.  در عین حال در همین زمان اندک، دموکراسی مفهومی به مراتب گسترده‌تر یافته است.

 

* بنیانهای فکری دموکراسی

نظریّه دموکراسى یا مردم‏سالارى در غرب که به نحو مطلق حاکمیّت و قدرت را متعلّق به مردم دانسته، فردفرد آنان را سهیم در حاکمیّت مى‏داند، ‏مولود منطقى تفکّر اومانیستى حاکم در مغرب زمین است که در آن انسان، اساس و محور جهان است  و هیچ قدرت برترى وجود ندارد که براى او ‏تعیین تکلیف کرده، باید و نبایدى صادر کند و یا نحوه تنظیم زندگى را براى او مشخّص کند.‏

 

در این فضاى فکرى، مشروعیّت هر اقتدار و سیطره‏اى دائر مدار اجازه آحاد جامعه است؛ چنان‏که محدوده و میزان سیطره نیز تابع حدود رضایتى است ‏که آنان اعلام مى‏کنند‎.‎مضاف بر این، قوانین و نحوه اعمال قدرت نیز، باید براساس خواست مردم تعیین شود.‏

 

جان لاک در این مورد مى‏نویسد: آزادى انسان در اجتماع آن است که در زیر لواى هیچ قدرت قانون‏گذارى نباشد؛ مگر آن [قدرتى‏] که خود با ایجاد دولت، به رضا و رغبت برپا کرده است و دیگر هیچ اراده و حکمى بر او فرمان ندهد؛ مگر آن‏چه هیئت قانون‏گذار کشور بنا بر وکالتى که از جانب او دارد، تصویب کرده باشد. در این ایدئولوژى تقیّد به هر چیزى‏ به غیر از دل‏بستن به منافع و پى‏گیرى منافع مادّى خود، به خرافه و بى‏خردى تفسیر شد.

 

 

جان لاک

بنیاد دیگر دموکراسی، تفکر نسبی گرایی است. در این تفکر هیچ اصل ثابتی وجود حقیقی ندارد تا بتوان بر اساس آن قانون تدوین کرد و حکومت کرد. بلکه همه چیز تابع خواست و اراده مردم است. بنابراین دموکراسی از اساس با دین در تضاد است. زیرا دینداری به معنای پذیرش یک سری اصول ثابت و حقیقی در زندگی است.

 

نقد دموکراسی

بنیان دموکراسی بر این است که انسان حق حاکمیت بر انسان را دارد. اما خود این گزاره باید اثبات شود و به طور پیش فرض پذیرفته نیست. در اسلام تنها خداست که حق حاکمیت بر انسان را دارد و انسانی که از جانب خدا مأذون نباشد، نمی تواند بر انسان دیگری حکومت کند. چون انسان حق حاکمیت ندارد، منتخب او نیز در دموکراسی مستقیم، حق حاکمیت ندارد. زیرا وقتی کسی خودش حقی را ندارد، نمی تواند آن را به دیگری توکیل کند.

 

نسبی‌گرایی که یکی از بنیادهای دموکراسی است، به هیچ وجه نمی‌تواند در حکومتی تحقق یابد. هر جامعه ای ناچار از پذیرش چارچوبهای کلّی است تا براساس آن وحدت لازم برای جامعه را تامین کند.

 

دموکراسی به هیچ عنوان نماینده اراده عمومی جامعه نیست. زیرا در دموکراسی مستقیم، همه افراد جامعه صلاحیت دخالت در امور را به جهت عدم تخصص در آنها ندارند و در دموکراسی غیر مستقیم، معمولا نمایندگان، نماینده حزب هستند و نه نماینده مردم. حزب نیز غالبا به کمک تبلیغات و خرج ثروت سرمایه داران خود را به مردم معرفی می کند. بنابراین متکی به خواست سرمایه داران است. در نهایت، دموکراسی غیرمستقیم در واقع حکومت اراده سرمایه داران است.

 

نام گذاردن دموکراسی به عنوان حکومت مردم، فریبی بیش نیست. پوپر می‌گوید دموکراسی هیچ گاه حکومت مردم نبوده است و چنین نیز نباید باشد.

 

 

پورپر معتقد است دموکراسی هیچ گاه حکومت مردم نبوده است و چنین نیز نباید باشد

 

روسو در این باره می گوید آزادى آن‏ها (مردم) فقط محدود به زمان انتخاب اعضاى پارلمان مى‏شود. وقتى آن‏ها انتخاب شوند مردم دیگر بنده‏اى بیش نیستند  اساساً اینکه همان مردمی که فرمانروا هستند، فرمانبردار هم باشند، محال عملی است.

 

 

ژان ژاک رسو معتقد است محال علمی است که مردمی فرمان‌روا هستند فرمانبر هم باشند

 

اشپلنگر دراین‏باره مى‏نویسد در ظاهر، اختلاف بسیارى بین دمکراسى پارلمانى مغرب زمین و دمکراسى قدیمى مصر، چین و اعراب مشاهده مى‏شود؛ ولى در حقیقت در عصر کنونى نیز ملت در دست نفوس مقتدر آلتى بیش نیست. همان طور که در تمدن‌هاى قدیمى ملّت به صورت بندگان مطیع و فرمانبردارى آماده مشایعت بود، در این عصر نیز به صورت انتخاب‏کنندگان حاضر و آماده است تا از اراده‏هاى نیرومند پیروى کند. «رنه گنون» نیز معتقد بود که در دمکراسى‏هاى معاصر، شعار حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش فریبى بیش نیست، گرچه در راستاى این پندارى و توهّم، ارائه رأى و انتخابات عمومى خلق شده است. وى حاکمیت را از آن اقلّیتى مى‏دانست که قادر است در پرتو تبلیغات، عقاید و افکار دیگران را در جهت خواست و منافع خود دگرگون سازد. اینکه احزاب نماینده اراده توده مردم هستند، یکی از ادعاهای طرفداران دموکراسی غیرمستقیم نوین است.

 

 

* گنون معتقد است حاکمیت برای اقلّیتى است که قادر است رای را به نفع خود مصادره کند

اشپلنگر در این باره می‌گوید با توجه به اینکه دموکراسی در بهترین حالت، حکومت اکثریت بر اقلیت است، باید پرسید برچه اساس عقلی و منطقی اکثریت حق دارد برای اقلیت تصمیم بگیرد و بر او حکومت کند. غالب طرفداران دموکراسی در پاسخ گفته‌اند. ما دموکراسی را می‌پذیریم تا هرج و مرج را نپذیریم و از آنجا که دموکراسی بهتر از سایر حکومت‌ها و نه حکومت ایده‌آل است، ناگزیر از پذیرش آن هستیم. این در حالیست که با پذیرش حکومت الهی غرب می‌تواند خود را از این بن بست خود ساخته خارج کند.

 

حکومت به این دلیل ضرورت دارد که بتواند جلوی تنازعات را بگیرد و حقوق مردم ضایع نگردد. اما در عمل دموکراسی نمی‌تواند این هدف اولیه حکومت را تامین کند. زیرا هیچ شرط اخلاقی برای حاکمان یا به عبارتی نمایندگان مردم قرار داده نمی‌شود. بنابراین هیچ تضمینی نیست که این نمایندگان، به خاطر منفعت طلبی برای خود یا حزب خود، به حقوق مردم دیگر تجاوز کنند و آزادی آنها را سلب نمایند.

 

انتهای پیام/فارس