کله ی داغ ما و دغدغه های تمام ناشدنی

همان بحث های دانشجویی همیشگی ، کله ی داغ ما و دغدغه های تمام ناشدنی... در راه مشهد بوديم كه بحث هاي پرشور گذشته مان دوباره گل کرد، محمد خودش اهل سهرورد بود حالا اینکه بحث از کجا رسید به سهرورد یادم نیست اما رفیقمان افتاده بود روی غلطک سخن راندن و خلاصه از هر دری سخنی.  از سهرورد و اطرافش میگفت و آداب رسوم غلطی که میان مردم آنجا رایج است از جهل و غفلت و بیخبری یک منطقه شیعه نشین زیر پرچم حکومت اسلامی ، همه مان میخ سخنرانی های محمد شده بودیم. انگار همه ی آن هشت نفری که با هم دلمان هوای حرم علی بن موسی(ع) کرده بود و بی مقدمه عازم مشهد شده بودیم منتظر چنین تلنگری بودیم. تلنگري از جنس حکایت های محمد. حکایت هایی از آداب و رسوم غلط مردمشان ، آدابی که برخی غیر اسلامی بودند و برخی اصلا ضد اسلامی!  آداب و رسومی که انتخاب آگاهانه ی مردم آن دیار نبود؛ از سر جهل بود و این درد داشت. همین بود که اذیت میکرد. باورمان نمی شد بیخ گوشمان زیر پرچم همین حکومت اسلامی این چنین رفتاری رواج داشته باشد. به هر حال بیکار نمی شد نشست. سال 84 بود و بازگشت ما از سفر بابرکت مشهد آن سال مصادف شد با تعطیلی چند روزه ی تهران به علت آلودگی هوا. فرصت غنیمت شمردیم و جمع شدیم و هرچه در سر داشتیم ریختیم روی داریه.  قرار شد خودمان برویم سهرورد را ببینیم. رفتیم روستاهای اطراف را خوب گشتیم . محمد، بنده خدا کلی آبروداری کرده بود! وضع به مراتب بدتر بود. شاید هم آن سال به نظر ما خیلی بد میآمد چون بعدتر ها که لرستان و کرمان و کرمانشاه و دیگر مناطق را دیدیم حساب کار بیشتر دستمان آمد. به هر حال باز هم نشستیم و تا میشد حرف زدیم همه می دانستیم چه میخواهیم و آنچه میخواستیم فقط بستری بود برای شکل دادن به همان دغدغه ها و عملی کردن مسئولیتهایی که سنگینی اش را از همان سفر مشهد روی دوشمان احساس کرده بودیم. بستری که تنها در اردوی سازندگی خلاصه نمیشد. دنبال بیشتر از اینها بودیم بیشتر از رفتن و مدرسه ساختن و مسجد آباد کردن. حکایت سر پر سودای چند نفر جوان حزب الهی بود که همه ی آموخته ها و عقایدشان موید این بود که "باید کاری کنند". باید گوشه ای از این گلیم خاک گرفته ی فرهنگ قشر ضعيف جامعه را بگیرند و بتکانند حتی شده به قدر همان یک گوشه.

نشستیم و حرف زدیم و آخر الامر سهرورد رفتن ما شد همان و تشکیل و تحکیم شاکله ی یک جمع متعهد و مسئول همان. جمعی که به بهانه ی مصادف شدن این اتفاقات با دهه فاطمیه و به پیشنهاد محسن ، لقب خادم را برداشت. "خادمان ام ابیها(س)" آن سال رزق سفر مشهدمان این شد.و با تلاش بچه ها هیئات مذهبی عزاداری ام ابیها(س) در چند روستا زنده شد و چند ایستگاه صلواتی هم راه انداختیم و قیافه ی چند روستایی که در آن پخش شده بودیم را عوض کردیم.  و پاداش زنده کردن مراسم دهه فاطمیه آن سال در منطقه سهرورد هزار و یک جور توجه و گره گشایی خاص بوده که به آن جمع هشت نفره ی ابتدایی و به دهها نفری که طی سالهای بعد اضافه شده اند؛ عنایت شده و آن خود حکایتی دیگر است...

احیای مراسم عزاداری بانو در آن منطقه انرژی بی حد و حصری به تک تک بچه ها داد. همین که خودمان آنجا بودیم و حاصل تلاشمان را می دیدیم کافی بود تا از شوق زاید الوصفی لبریز شویم وهمانجا با خودمان عهد کنیم که زندگی حقیر این دنیا را صرف این کار کنیم. تصمیم مهمی بود . به دلمان افتاد که امروز وظیفه این است که اینطور جهاد کنیم. متاع زندگی دنیوی خود را با حضرت حق اینطور معامله کنیم. و این فقط احساس من و دریافتم از نگاههای مصمم بچه ها در آن سال نبود، اینها را بعدها از زبان خودشان هم شنیدم و چه شیرین از وقف جان و مالشان در این راه سخن می گفتند....

سهرورد قدم اول بود و به حمد الله قدم اول را محکم برداشته بودیم . بیدار کردن جوانان منطقه و زدن حتی یک تلنگر کوچک به دلهای خفته شان و ایجاد زمینه برای رشد و تعالی فرهنگی و اعتقادی شان مطلوب اولیه ذهن ما بود، که به برکت نام حضرت صدیقه(س) در آن مدت بسیار بیش از آن هم اتفاق افتاده بود و حالا کم کم ما را بر آن میداشت که نگاهمان را متوجه دیگر مناطق محروم کشور کنیم.

بعد از یک سری اتفاقات و تحقیقاتی که به عمل آمد استان لرستان به عنوان منطقه ی هدف بعدی انتخاب شد. - بخش محروم چگینی استان لرستان - که هنوز هم بعد از گذشت چهار سال از آن سفر جهادی، وقتی نام چگینی به گوش بچه های گروه میخورد چشمشان برق  می زند و دلشان غش می رود برای دوباره دیدن آن همه لطف و صمیمیت و صدقی که در رفتار مردمش موج میزد. آنجا منبع آب ساختیم مشکلات برق و جاده و تلفن و آنتن تلویزیون منطقه شان را مدتها پیگیری کردیم ، تا حد امکان به مشکلات بهداشتی و درمانی بیمارانشان رسیدیم قریب به صد و هشتاد نفرشان را مشهد بردیم و برگرداندیم کتابخانه روستایشان را تاسیس کردیم ، روحانی به منطقه اعزام کردیم و.... اما با همه ی اینها باز هم همه مان میدانیم آنچه ما از لرستان به سوغات گرفتیم به مراتب بیش از آنچه بوده ست که بدانجا رساندیم. و این جزو باور هر کدام از بچه های جهادی ست که ما در سفر به مناطق محروم بیش از آنچه تدریس می کنیم ، می آموزیم، و بیش از آنچه آنجا می سازیم ساخته می شویم.

سال هشتاد و ششِ گروه خادمان، میان کپرهای نقلی "منطقه مارز کرمان" ، تحویل شد. کپرهای حقیر اما با صفای اهالی مارز. جایی پشت کوههای بشاگرد. بشاگردی که گرچه به دستان اسطوره ی جهاد -حاج والی- آباد شد، اما هنوز هم اطراف آن فقر و محرومیت و مظلومیت بیداد میکرد. "مارز" با آن اوضاع نا به سامانش که آدم را یاد زندگی های بدوی انسانهای اولیه می انداخت همه را تحت تاثیر قرار داده بود. تالم و تاثر را میشد در چهره ی تک تک بچه ها به وضوح دید. و بیش از آن شرمی که با مقایسه ی این نوع زندگی با زندگی راحتی که خودمان در شهر داشتیم، در صورت بچه ها می نشست. کرمان جای کار زیاد داشت. این شد که بعد از برگزاری اردو و خدمتی که می توانست در عرصه های فرهنگی و عمرانی و بهداشتی در آن ده روز انجام پذیرد، و بعد از چند برنامه ی تداوم و اعزام طلبه به منطقه و سفر مشهدی که همان سال برای اهالی تدارک دیده شد؛ تصمیم گرفتیم باز هم سفری به کرمان داشته باشیم تا کاری که شروع کرده ایم را تا حد مطلوبی برسانیم و سال 88 آن اتفاق افتاد به حمدالله.

 تابستان آن سال را عازم آذربایجان شرقی شدیم منطقه ای به نام "هریس" که به پیشنهاد یکی از بچه های آشنای به آن منطقه انتخاب شده بود. حاصل سفر به آن دیار هم کاروان زیارتی مشهدی بود که راه افتاد و البته این یکی هم مانند دیگر سفرهای زیارتی بیش از هر چیز اهداف خاص تربیتی و فرهنگی را دنبال میکرد که به حمدلله تا حدودی محقق شد ...

تابستان 87 را باز مهمان اهالی چگینی لرستان بودیم. مدرسه ی روستای طالقان احداث شد و کلاسهای آموزشی و فرهنگی متعددی در طول اردو برگزارشد و خدمات عمرانی بهداشتی درمانی و فرهنگی دیگری که طی ده روز اقامت ما در منطقه قابل اجرا بود به لطف خدا اجرا شد و حالا طلبه های مرتبط با گروه هم یک اشتیاق خاصی برای رفتن به روستاهای آن منطقه از خود نشان می دادند... هنوز چیگینی برای بچه ها یک چیز دیگر بود!

هر کدام از این سفر ها به قاعده ی یک کتاب قطور مجال صحبت می طلبد.طی این سالها از غسالخانه گرفته تا خانه عالم از مسجد تا مدرسه و خانه مسکونی و منبع آب و دیگر سازه هایی که نیاز مردم هر منطقه ای بوده است ساخته ایم. با فرهنگها و آداب و رسوم مختلفی روبرو شده ایم و سعی کرده ایم در دل همه شان خط تعادلی به نام اسلام ناب ترسیم کنیم و بخواهیم که حتی المقدور اهل آن دیار را به آن خط وسط ترغیب و تشویق کنیم. هر بار به خودمان نهیب زده ایم که : "یادت باشد حتی راه رفتن تو میان روستا الگویی ست برای آن بچه روستایی"  پس باید روش و منش و در کل حیات طیبه ای را در پیش می گرفته ایم که مبادا هیئت جوان بسیجی مسلمان ایرانی در پیش چشمان کنجکاو پیر و جوان روستایی بد جلوه داده شود. اما با همه ی اینها ، با همه ادعایمان بر خود شناسی و خداشناسی بر اینکه ما شهری هستیم و تحصیل کرده، چندین کتاب خوانده ایم و خدا را اینطور شناخته ایم و .... باید اعتراف کنیم که بارها و بارها جلوی آن بادیه نشین یا زراع یا چوپان محروم سر تعظیم فرود آورده ایم که او خدا را هر روز عمرش به چشم میدیده و ما.... بارها و بارها به این فکر افتاده ایم که به راستی محروم کیست؟ انسان شهری محصور میان بتن و آهن و دود یا آن کشاورز آزاد و رهایی که گندم طیب میکارد و نان حلال میخورد؟ دور افتاده یعنی چه؟ این ماییم که از فقرا و اقرباء درگاه حضرت حق دور افتاده ایم. این شهرهای پر از رنگ و ریا و دروغ ماست که از آن همه پاکی و صفا و یکرنگی دور افتاده اند. محروم ماییم و واول وظیفه مان هجرت به سوی نعمتهای موجود در سرزمین های پاک همین سرزمین است. نعمت سادگی نعمت صداقت نعمت کار و تلاش و برکت. و بهایی که در ازای این نعمات باید پرداخت شود تنها خدمت به ولی نعمتان است و خدمت و خدمت.