تخته هاي سفيد

للحق

1- آن‌چه در بشاگرد ديدم، نوشتني نبود، ديدني هم نبود. چيز ديگري بود. پاره‌اي از اين دنيا نبود که بگويمت قلم از توصيفش قاصر است. بشاگرد قطعه‌اي از دنياي ديگر است که يله در زمين رها شده است. کسي که همه چيز را مي‌داند و مي‌بيند، خواسته تا تکه‌اي از زمين را جورِ ديگري به ما نشان دهد. نه گمان بري که پوششِ گياهي‌اش را تغيير داده يا آسمانش را رنگ ديگري زده است. نه... او تکه‌اي از زمين را خالي کرده است. جوري که هيچ پيرايه‌اي را برنتابد. خاليِ خالي. و همين خلأ پاکي آن را تضمين کرده است. آدم‌هايي نحيف و لاغر اما دوست‌داشتني، که آن‌سان بي‌چيزند که فقط آدميت‌شان را مي‌بيني. کت و شلوار و مبايل و ساعت و اتومبيل و قرارِ قبلي و ميز و دورانِ گذار و از اين جنس مزخرفات، پاره‌‌اي اوقات به قدري دور و برِ ما را شلوغ مي‌کنند که در آينه خودت را پيدا نمي‌کني. خرت و پرت‌ها گرداگردت را فرا مي‌گيرند و خودت هم مي‌روي لادستِ يکي از آن‌ها. اما مردمانِ بشاگرد را هيچ پيرايه‌اي در آغوش نگرفته است. فقط خودشان هستند. پارچه‌اي به قاعده‌ي ستر عورت و دستاري کوده نام، بر سر... عور در برابر نسيم. بدنِ لاغرشان را که مي‌ديدي، از گوشتِ تنت متنفر مي‌شدي. اگر گوشت نبود، ساده‌تر در معرضِ نسيم مي‌ايستادي و نسيم مي‌توانست همه‌ي وجودت را در آغوش بگيرد. چنان سبک مي‌شدي که نسيم بلندت مي‌کرد؛ آن‌سان که برگي را. چه چيزِ ديگري مي‌تواني بنويسي زماني که هيچ چيزِ ديگري نيست...
صبح نه با طلوع خورشيد، که با صداي اذانِ کپرنشينان آغاز مي‌شود. کنارِ هر کپري مردي را مي‌بيني، کوده به سر پيچيده که ايستاده و دست بر گوش نهاده و اذان مي‌گويد. چشم‌ها را مي‌مالي. کجا ايستاده‌ايم؟ هزاره‌ي سوم کو؟ نتايج انتخابات چه شد؟ ورود اتومبيل‌هاي خارجي... پنداري همان نسيمي را استنشاق مي‌کني که شنيده بودي در صدرِ اسلام مي‌وزيد. و بعد هم کار.

 

2- چرا عمله‌گي؟ مگر تو فعله‌اي که بيل بگيري به دست و بروي ملات هم بزني و نيمه بياندازي بالا؟! سؤال دقيقي است که اگر خوب جواب نگيرد، اردوهاي جهادي تبديل مي‌شوند به يک تفنن، به يک تفريح، به قولِ غربي‌ها به يک فان! و امروز هم که ابوابِ قرائاتِ مختلف مفتوح، يکي هم مي‌آيد "کل من عليها فان" را وصل مي‌کند به اردوهاي جهادي! و فان را fun فهم مي‌کند و من را نيز man که جنسِ انسان باشد؛ که دانش‌جوي پلاک ليزري هم لابد زورکي در آن جا مي‌شود!
اردوي جهادي تفريح نيست، تفنن نيست، قسمتي از زنده‌گي نيست... خودِ زنده‌گي است؛ خاصه آن جنس از اردوهايي که با تخصصِ بچه‌ها مرتبط هستند. مهندسِ سيالاتي که آبِ چشمه را با پي‌.وي.سي. مي‌کشد به ميدان‌گاهيِ ده، طلبه‌اي که حمد و سوره‌ي مردم را درست مي‌کند، معلمي که به درس و مشقِ بچه‌ها رسيده‌گي مي‌کند، کارِ خودش را آن‌جام مي‌دهد و شايد به همين دليل باشد که اردوهاي جهاديِ تخصصي دوست‌داشتني‌ترند...

 

?- و همه‌ي اردوهاي جهادي، به گمانِ من، تعظيمي است کوچک به بلنديِ روحِ مرحوم عبدالله والي ، پيام‌برِ بشاگرد.
خوانده‌ايد که در رسولِ خدا براي شما اسوه‌اي حسنه است؛ اما هميشه خيال مي‌کنيم که بايد زودتر سلام کنيم و گاهي اوقات به ديگران احسان کنيم و نمازِ اول وقت بخوانيم و... هيچ زماني نفهميديم که اگر قرار باشد پيام‌بر اسوه‌ي حسنه باشد، بايستي پيام‌بري کرد. پيامِ خدا را به بنده‌گان خدا رساند.
و او که آن بالاست براي هر امتي پيام‌رساني فرو فرستاد تا حجت را بر ايشان تمام کند. بشاگرد نيز پيام‌رساني دارد. همو که جاده‌هاي نکشيده را کشيد، سدهاي نساخته را ساخت، درخت‌هاي نکاشته را کاشت و همه‌ي اين‌ها دست‌مايه‌ي کارش نبود. که دست‌مايه‌ي کارِ او انسان بود و او انسان ساخت.
نه انساني از گوشت لخم و پوست و استخوان. که روزگاري عتاب کرد با کسي که کودکانِ مدرسه‌ي بشاگرد را براي دانستنِ ميزان رشد و وضعِ تغذيه، توزين مي‌کرد... که چيز ديگري را به سنجه گذاشته بود او.
حاج عبدالله! هيچ اعتقادي ندارم به الگوهاي غيرِ معاصر. شهيد همت الگوي زمان خودش بود. شهيد رجايي نيز. هر کدامِ شهدا اگر امروز بودند، الگو بودند، اما در کاري ديگر و در شان امروزشان. و به همه اين را مي‌گفتم. مي‌گفتم اگر پرسيدند شلمچه کجا بودي، في‌الفور جواب بده که تو خود، بم کجا بودي. که جبهه جبهه‌ي آرمان‌گرايي است. و در اين جبهه هر کسي وقتي به دنبالِ مصداق مي‌گشت، با کمي پرس و جو تو را پيدا مي‌کرد. و آي عبدالله والي! حالا زيرِ علم چه کسي سينه بزنيم؟

 

* رضا امير خاني
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

احمد دست جواد را گرفته بود که يادش بدهد چه طوري با مردم منطقه ارتباط برقرار کند. يک دختر بچه را که ديدند، احمد رفت جلو:
-سلام کوچولو. اسمت چيه؟
-زهرا.
-خب زهرا خانوم گل، چند سالته؟
-7 سال.
-آفرين! اين شکلاتو بگير.
جواد که به خيال خودش حالا يک دوره عملي کار فرهنگي در مناطق محروم گذرانده بود، دويد سمت يک دختر بچه ديگر و گفت:
- سلام. خوبي کوچولو؟ اسمت چيه؟
دختر بچه قرمز شده بود و اين طرف و آن طرف را نگاه مي کرد. گفت:
-فاطمه.
-فاطمه خانوم چند سالته؟
-17 سال!
قدش خيلي کوتاه بود، معلوم نبود چند سالش است. شانس آورديم ديگر جريان به شکلات دادن نرسيد!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کاري از مجموعه دانشجويي ولي نعمتان
مرکز پخش: دفتر اعزام مبلغ دانشگاه امام صادق(ع)